متن آهنگ
(Verse1)
پیچیدهتر از همیشه عقلم در این سیاهی
دنبال معنایی در لابلای این تباهی
این هستی پوچ مثل یک طومار دریده
در هم تنیده با درد روحی که رمیده
آواز سکوتم بلندتر از هر فریاد است
درد فهمیدن این است که مرگ خود میلاد است
از خودم عبور میکنم تا ببینم کجایم
در این بیابان سرد شاید خود را بیابم
هستی سرریز شده در استخوان سردم
مرز باریک انهدام منطق پر دردم
جستجوگر نوری در ظلمت بیپایان
یک قطرهی اندوه در اقیانوس هذیان
تکه گمشدهی یک پازل ویرانم
درمیان بی خبری تنها نشانم
من، بغض معلق در حفرهی زمانم
یک پرسش کهنه در متن این جهانم
آینه بیگانه شد با چهرهی مشوشم
من، طرح گنگ دردی که با خودم میکشم
تاریخ پوچیام خط خورده روی سنگم
من، صلح سرد روحی در التهاب جنگم
هر تکه از وجودم تبعیدی سراب است
فهم جهان فانی بر عقل من عذاب است
اینجا حقیقت در مه ابهام گم شد
هر آرزو که داشتم تندیس توهم شد
من راوی سکوت این خلوت کبودم
در خود گره خورده و در ناخودی فرسودم
من ته نشین درد این زمانم
واژه ای شکسته توی استخوانم
آینه از من یه غریبه میکشید
شب رو شونه هام سکوتو میکشید
نه راهی به فردا نه پناهی به دلم
تو ازدحام مرگ هنوز زندهم
درد همخون من شد توی این قفس
من از خودم گذشتم رسیدم به نفس
انگار تقدیرم حبس تو حجم یک آه
نیلوفر خستهای تو لجنزار تباه
من حاصل جمع هیچ توی یه قاب سرد
درد من آگاهی بود تو عصر بیدرد
من از جهان نه لطف دیدم نه دوام
فقط خطوط سرد تحقیر و احترام
(Verse 2)
من واژهی بیمعنا تو کتاب این جهان
یه عقربهی گیج رو ساعت بیزمان
من ماندهام و این سکوت بیکرانه
در ازدحام مرگ هنوزم یک ترانه
سایه در هر گوشه در حال تسخیر بود
هر پنجره که باز شد رو به تبعید بود
من از تبار سکوت ممتد شبم
کجای این شهر رد عبور منن؟
هستی یک تکرار مکرر از یک تکرار
من انحراف کوچکم در این مسیر بیقرار
فلسفه بازی کوریست در تاریکی مطلق
من اسیر منطق بیریشه و بیحق
زمان با چنگال سردش کالبدم را میکشد
هر ثانیه تیکهای از هستیام را میبرد
من کلاغی در ضیافت سایههای بینور
واژهای که دفن شد در گور سرد شعور
غرق در گل این هستی پوچ و بیقرار
سرگردان در ضیافت مرگ اعتبار
آینه همدست وهم در قتل تصویر من
زخم زمانه جاریست در امتداد پیرهن
من در میان این همه رفتن و گمشدن
هنوز دنبال نقطهای در خود روشنشدن
حس بودن ندارم شبیه به نقش روی آب
یه کابوس مداوم لای پلکهای مذاب
در انزوای این تن، میان این هیاهو
گمشدهام در خود، در این فضای بیسو
رد پایی نمانده در برف این سرنوشت
تاریک و بیصدا در دوزخی بیبهشت
فرو رفتهام در خویش با حس انجمادی
در این سکوت مطلق در مرگ هر مرادی
در انتهای پوچی من یک حفرهی خالیام
تفسیر تلخ مرگ، در اوج بیخیالیام.